تبليغاتX
D a r V i s H

D a r V i s H

تحفه درویش:اول خواندن بعد اندیشیدن آنگاه گوشه چشمی درویش را کفایت کند

یادآوری

 

aMin

دوستان به یه چیز جالب دقت کردین!!!!بعضی موضوعات هستن که هیچ وقت از دهن نمیافتن!!!مثلا عشق - زندگی - سعادتمندی و یکی دیگه هم خوشتیپی و فلسفه اون...

 به هر حال به من حق بدین هر چن وقت یه بار به معدود کسایی که این رابطه من با خوش تیپیو فراموش می کنن گوش زد کنم که " انا باالذاتالخوش تیپ و لاغیر!"و"انت حسوداباالشده"

 برادر من به خدا حسودی نداره!!!ولا... که دست خودم نیست!!!من همینم!!!خوش تیپ-تیتیش-طناز-مامانی-پرعشوه و خلاصه گلاب به روتون بچه قرتی!!!

 لازم می دونم در درجه اول از خدای مهربون یه دویست هزار باری تشکر کنم!!!خلاصه خوش تیپی من نعمتی بزرگه که یه همت بزرگ تر می طلبه و اونم تلاش در عرصه اشاعه فرهنگ خوش تیپیه!!!

 بنده خودم رو از امروز و این لحظه خدای خوش تیپی یا امینیوس می نامم!!!پس از همه شما می خوام منو در ترویج مذهب امین پرستی یاری کنید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 21:40  توسط امین  | 

ع ش ق

 می دونی پسر!خداییش خیلی لجم گرفته!دقیقا نمی دونم از چی!!؟من آدم دروغ گویی نیستم!تو زندگیم مثه هر آدم دیگه ای کمبود داشتم!!!!شاید مهمترینش کمبود عشق بوده!!!اما چه عشقی!؟اصن عشق چیه!؟اگه من قراره عاشق باشم پس معشوقم کیه!!؟این مزخرفات روزی هزار بار از جلوی چشام رد می شن!!!از همه بدتر اینه که جوابی هم ندارم بدم!!!اما...!اما خدا وکیلی یه چیزی رو خوب می دونم!!! این "من" ی که از عمق وجودم داره جسمو روحمو کنترل می کنه ماله خودم نیست!!! دنبال یه طناب واسه چنگ زدنه!!!انگار می خواد کمکم کنه!!فک کنم فلسفه ی عاشق بودن یعنی همین!!!!یعنی از درون فرار کردنو ماله دیگری شدن!!! اما  این دیگری چیه؟؟؟واقعا چیه؟؟ افسوس که تا الان همه ریسمانا پوسیده و بی مصرف بودن!!!یه زمانی عشقو تو کارتون فوتبالیستا و تماشا ی بازیه علی دایی تو بایرن مونیخ میدیدم!یادش بخیر عجب روزایی بود!!! من اون موقع به عشق بندسلیگا زنده بودم!!!فک کن....!
یه کم بعد نمی دونم چی شد که خیلی آدم حزب ا...ی شدمو خلاصه عشقو عاشق و معشوقو تمام مشتقاتشو در " الله "می دیدم!!!اما یکی نبود بیاد بهم بگه بی عقل!!!تو رو چه به خداشناسی و عارف مسلکی بودن!!!خدایا چرا بهت چاخان بگم!!!!؟من نه تو رو شناختم نه عشقتو!!!فقط در همین حد می دونم که باید ازت بترسم!!!چون یه جهنم به بزرگیه نیم وجب در نیم وجب برام تهیه تدارک دیدی!!!خلاصه این عشقم کم کم ناپدید شدو رفت!!!یه زمانی هم عشق شده بود برام مثه یه دراز گوش کنج اسطبل نشستنو به فلانی فک کردن!!!! آخرشم شدم مزحکه اینو اون!خدا رو شکر !!!بازم خدا رو صد هزار بار شکر که از این بدتر نشد!!یه جورایی شاید بشه گفت تو حکایت تمام این داستانای عشقو عاشقی گناهکارا در اصل عاشقا هستن!!!به هر حال بگذریم!!!اینم حکایت دل دربوداغون این بنده ی حقیر و چپ و چماق که از فرت بی کسی با تنهاییش زندیه!!!!آره یار و اون ریسمان نجات من یه ساز و یه دنیا تنهاییه!!!

عمری به سر دویدم در جست وجوی یار
جز دسترس به وصل ویم آرزو نبود
دادم در این هوس دل دیوانه را به باد
این جست و جو نبود
هر سو شتافتم پی آن یار ناشناس
 گاهی ز شوق خنده زدم گه گریستم
بی آنکه خود بدانم ازین گونه بی قرار
مشتاق کیستم
 رویی شکست چون گل رویا و دیده گفت
این است آن پری که ز من می نهفت رو
 خوش یافتم که خوش تر ازین چهره ای نتافت
در خواب آرزو
هر سو مرا کشید پی خویش دربدر
 این خوشپسند دیده زیباپرست من
شد رهنمای این دل مشتاق بی قرار
بگرفت دست من
و آن آرزوی گم شده بی نام و بی نشان
 در دورگاه دیده من جلوه می نمود
در وادی خیال مرا مست می دواند
 وز خویش می ربود
 از دور می فریفت دل تشنه مرا
 چون بحر موج می زد و لرزان چو آب بود
وانگه که پیش رفتم با شور و التهاب
 دیدم سراب بود
بیچاره من که از پس این جست و جو هنوز
 می نالد از من این دل شیدا که یار کو ؟
 کو آن که جاودانه مرا می دهد فریب ؟
 بنما کجاست او

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 20:17  توسط امین 

تشنه ام

پسرک خندید

و خدایی هست در این نزدیکی

که به من می نگرد

جوی آبی از آن بالاها از آن دوردست ها جاری است

اندکی آب می طلبم

اندکی آب می طلبم

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 0:33  توسط امین  | 

کاملا واقعی!

چند وقت پيش جوکي به زبان انگليسي تو دنيا به راه افتاد که نکات ارزشمندي رو درباره ی سياست هاي رسانه هاي آمريکايي در بر داشت .و اما ترجمه فارسي آن...
 مردي دارد در پارک مرکزي شهر نيويورک قدم ميزند که ناگهان ميبيند سگي به دختر بچه اي حمله کرده است. مرد به طرف آنها مي دود و با سگ درگير مي شود . سرانجام سگ را مي کشد و زندگي دختربچه را نجات مي دهد. پليسي که صحنه را ديده بود به سمت آنها مي آيد و مي گويد: « تو يک قهرماني »فردا در روزنامه ها مي نويسند : ” يک نيويورکي شجاع ، جان دختر بچه اي را نجات داد “
آن مرد ميگويد : « اما من نيويورکي نيستم » پس روزنامه هاي صبح مينويسند : ” آمريکايي شجاع جان دختر بچه اي را نجات داد “آن مرد دوباره ميگويد : « اما من آمريکايي نيستم »« خوب ، پس تو اهل کجا هستي ؟ »« من ايراني هستم ! »فرداي آن روز روزنامه ها اينگونه مي نويسند : « يک تندروي مسلمان ، سگ بي گناه آمريکايي را کشت ! »
+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 9:34  توسط امین  | 

راز پرواز

او گفت: "به لبه ی پرتگاه بیایید."

آن ها گفتند: "می ترسیم."

او گفت: "به لبه ی پرتگاه بیایید."

آن ها آمدند.

آن ها را هل داد و آن ها پرواز کردند.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 11:22  توسط امین  | 

 

kamran hooman songs
Free Music | free Mp3